close
تبلیغات در اینترنت
ملاقات با امام زمان (عج)
تبلیغات شما

آخرین اخبار

این متن اخرین اخبار سایت است میتوانید از تنضیمات بلوک های دلخواه تغییر دهید مشاهده متن کامل خبر

ملاقات با امام زمان(عج)

با سلام خدمت همه دوستان عزیز و منتظران امام عصر(عج)

تا به حال راجع به ملاقاتای علمای بزرگ با امام زمان چیزی شنیدید؟ تا حالا شده حضرتو تو خواب ببینین یا وقتی که به شدت مضطرب بودیدو مشکل داشتید شده صداش کنین و ازش کمک بخواین ومشکلتون بر طرف بشه؟ من میخوام از شما خواهش کنم تو قسمت نظرات این پست اگه قصه ملاقات علمای بزرگو با حضرت شنیدین ، اگه خواب حضرتو دیدین و یا کمکی که از جانب حضرت ولیعصر بهتون شده تعریف کنید تا بقیه هم استفاده کنن.

منم میخوام ماجرایی براتون تعریف کنم . پدر و مادر من دو سه سال پیش مشرف شدن سفر حج عمره و وقتی که برگشتن مادرم ماجرایی تعریف کرد که همه منقلب شدن.

مادرم تعریف میکردن که تو مکه ما به کاروانی برخوردیم که حال عاشقانه و غریبانه ای داشتن و بسیار بی قرار بودند و یکی از خانومای اون کاروان برام اینطور تعریف کرد که بین همسفرای ما خانوم و آقای میانسالی بودند که سالها بچه دار نشده بودند و بعد از کلی دوا و دکتر خداوند پسر بچه ای بهشون عنایت کرده که تو همین کاروانه و سه چهار سال بیشتر نداره . این بچه تو مدینه گم شد و ما همه بسیج شدیم تا دنبال بچه بگردیم و زودتر به بقیه کارها برسیم، همه جارو گشتیم همه باهم ، اسم بچرو صدا میزدیم و همه جارو نگا میکردیم ،پدر و مادر بچه آشفته و پریشون به این طرف و اونطرف میدوییدن اما هیچ اثری از بچه نبود، ساعتها گذشت همه خسته و درمونده شده بودیم از دست هیچ کس کاری ساخته نبود، مسئول کاروان همه رو دور هم جمع کرد و با بغض و حسرت گفت گره این کار فقط به دست یه منجی باز میشه همه نشستیم رو زمین، دستارو به سمت آسمون گرفتیم و صدا زدیم یاابن الحسن، یاابن الحسن... آقا تو رو به جان مادرت زهرا...

صدای گریه و آه و ناله از کاروان بلند شد، همه خالصانه و درمونده آقا امام زمانو صدا میزند و به پهنای صورت اشک میریختن ، پدر و مادر بچه دیگه نا نداشتن و همه ملتمسانه زجه میزدن: اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ

که یهو یه آقای بسیار زیبا با لباس عربی بلند اومدو خطاب به مسئول کاروان گفت آقای فلانی دنبال بچه نگردین اونطرف وایساده و با دست به اون نقطه اشاره کرد همه به اون سمت برگشتیم و در کمال حیرت بچرو دیدیم و به طرفش دوییدیم و فریاد خوشحالی و خنده بلند شد و نوبتی بچرو بغل کردیم و بوسیدم اما طولی نکشید که سکوت سنگینی حاکم شد...

ویه پرسش عجیب؟

اون آقای عرب با اون چهره دلربا کی بود که فارسی حرف زد و اسم مسئول کاروانو می دونست؟

ما که ساعتها همه جارو گشتیم اثری از بچه نبود چی شد که یهو بچه تو دو قدمی ما پیدا شد؟

دوباره همه نشستن رو زمین و صدای گریه های بی قرار بلند شد. یاابن الحسن

برگرفته شده از وبلاگ جهان در انتظار آخرین منجی

  • بازدید: 266
  • نظرات:
  • تاریخ ارسال: جمعه 02 تير 1391
  • دسته بندی: