close
تبلیغات در اینترنت
خرمای آسمانی
تبلیغات شما

آخرین اخبار

این متن اخرین اخبار سایت است میتوانید از تنضیمات بلوک های دلخواه تغییر دهید مشاهده متن کامل خبر

 

وقتی در آن بیابان خشک و بی آب و علف، خار مغیلان به پای سید خورد، در حالی که رمق بدنش کشیده شده بود، لبهای خشک و چروکیده اش را از هم باز کرد و آخ بلند و دنباله داری گفت و خودش را روی زمین انداخت.
او در حالی که داشت خونی که از بین چروک های لبش روی صورتش می ریخت را با دستش پاک می کرد، با خودش کلنجار می رفت که آخر آن امامی که بعد از چهل شب آمدن به مسجد سهله نتوانستم ملاقاتش کنم، حالا در راه کوفه، آن هم این وقت شب به فریادم می رسد؟
اما حالا سید دیگر چاره ای نداشت، تشنگی بدجور به بدن نحیف و لاغرش فشار آورده بود، دائم صدای خادم مسجد سهله را در ذهنش مرور می کرد که می گفت: آقا جان این وقت شب صلاح نیست شما تنهایی به کوفه بروید، وحی منزل که نیست، صبر کنید ایشالا صبح؛ اما دل سید پر شده بود از یاد مناجات مولایش امیر المومنین در مسجد کوفه.
اما در آن حال یک دفعه سخن حضرت صاحب الزمان که فرموده بودند: « از اخبار و اوضاع شما كاملا اگاهيم و چيزي از ان بر ما پوشيده نمی ماند» به ذهنش خطور کرد و صورت رنگ پریده اش را به سمت آسمان گرفت و در حالی که از گوشه چشمش اشک می ریخت، لبان خشکیده اش را از هم باز کرد و با صدایی لرزان اسم صاحبش را برد و گفت: يا حجة بن الحسن ادرکني و بی حال روی زمین افتاد.
هنوز لحظه ای نگذشته بود که مرد عربی بالای سر سید ظاهر شد و با زبان مردم نجف رو به سید گفت: ازمسجد سهله آمده اي و مي خواهي به مسجد کوفه بروي؟
سید با صدایی ضعیف جواب داد: بله
مرد عرب این را که شنید گفت: پس بلند شو.
او جلو آمد و دستش را سمت سید دراز کرد اما سید که نای تکان خوردن نداشت گفت: من تشنه هستم و نمي توانم راه بروم.
مرد عرب سه دانه خرما سمت سید گرفت و گفت: اين خرماها را بگير و بخور.
سید در دلش می گفت: می گویم تشنه ام، این مرد به من خرما می دهد.
مرد عرب که انگار از دل او با خبر بود این بار با اصرار بیشتر خرماها را سمت او گرفت و گفت: بگير و بخور.
سید با ترس و لرز خرما ها را گرفت و اولی را در دهانش گذاشت، حس عجیبی به او دست داده بود، هر چه خرما را بیشتر می جوید، دلش بیشتر خنک می شد و تشنگی اش کمتر می شد. او خرمای دوم را با ولع بیشتر در دهانش گذاشت بی آنکه خرمای اول هسته ای داشته باشد. سومی را که خورد عطشش کامل رفع شده بود.
حالا حال سید خوب شده بود و همراه مرد سمت مسجد کوفه به راه افتاده بود، چند قدمی که برداشتند، مرد عرب سمت مسجد اشاره کرد و گفت: این هم مسجد.
سید از تعجب چشمانش گرد شده بود، باورش نمی شد فقط چند قدم راه رفته بود و به مقصدش رسیده بود.سید مناره های مسجد را که دید، اشک امانش نداد. خواست از مرد تشکر کند که سرش را برگرداند و دید مرد نیست.
حالا سالهاست که از این ماجرا می گذرد و عطش حسی است که دیگر سید تجربه اش نکرده است اما هر وقت نگاهش به آب می افتد، دلش قنج می رود و یاد امام برایش زنده می شود.

منبع: برکات حضرت ولی عصر(ع)، ترجمه کتاب العبقری الحسان، نهاوندی، تدوین: سید جواد معلم، ج 2، ،

  • بازدید: 217
  • نظرات:
  • تاریخ ارسال: چهارشنبه 20 دي 1391
  • دسته بندی: